سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
جاوید باد ایران

قالب پرشین بلاگ


جاوید باد ایران
احسان[55]
جاوید باد ایران

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل

خوش آمدید حتما حتما نظر بدهید . در نظر سنجی شرکت کنید.
   1   2      >

نظرات جالب اهالی ابوموسی درباره ادعای امارات/ ابوموسی؛ محبوب ایر

ادعاهای واهی امارات درباره مالکیت بر جزیره ابوموسی باعث شد ایرانیان بیش از پیش علاقه خود را به خاک ایران نشان دهند آنقدر که تجربه دیدن این جزیره را به زودی در برنامه های سفر خود می گذارند. از سوی دیگر ساکنان جزیره با بی اهمیتی نسبت به اظهارات و تهدیدها بار دیگر ثابت کردند ابوموسی ایرانی ترین جزیره خلیج فارس است.

به گزارش خبرنگار مهر، جزیره ابوموسی تا بندرعباس 283 کیلومتر و تا بندرشارجه 65 کیلومتر فاصله دارد. این جزیره که از شمال به تنب کوچک و از شمال شرقی به جزیره تنب بزرگ نزدیک است جنوبی ترین جزیره ایران است. جزیره ای که در آن 6 هزار ایرانی زندگی می کنند و حدود 8/12 کیلومتر مربع مساحت دارد.

کشورهای بیگانه به دلیل موقعیت استراتژیک جزیره همیشه قصد داشته اند هر طور شده آنها را از آن خود کنند چه زمانی که در اختیار بریتانیایی ها قرار گرفت چه اکنون که اعراب کشور تازه تاسیس امارات ادعای مالکیت بر آن را دارند. آن هم به دلیل سکونت تنها چهار نفر اماراتی در روستای کوچکی در ابوموسی. با جمعیتی که بیشتر آنها ملیت کشورهای دیگر را دارند.


جزیره ایرانی ابوموسی


در این میان ادعای مالکیت اماراتی‌هایی که تا 40 سال پیش جهان کشوری به این نام را به رسمیت نمی شناخت بر جزایر سه گانه خلیج فارس از جمله ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک به حدی برای ساکنان جزیره ابوموسی بی اهمیت است که تنها در مقابل شنیدن این صحبتها عنوان می کنند اماراتی ها رعیتهایی بودند که ایران اجازه داد گوسفندشان را برای چرا به این سرزمین بیاورند اما حالا که عده محدودی از آنها در ابوموسی اجازه اقامت دارند ادعا می کنند جزیره مال آنهاست درحالی که اگر حتی یک بار به جزیره سفر می کردند متوجه اشتباهاتشان می شدند!

نیشخند اهالی جزیره ابوموسی به اظهارات اماراتی ها

کارشناسان مسائل بین المللی هم این روایت اهالی را که شیخ نشینان عرب زمانی با اجازه دولت ایران برای چرای گوسفندان از مراتع سرسبز خلیج های ایرانی استفاده می کردند تایید می کنند.

با این حال مردم جزیره ابوموسی هر کدام نظرات مختلفی و البته واحدی درباره ادعاهای واهی امارات دارند.

مانند قاسم رستاخیز که کارش ماهیگیری در آبهای خلیج فارس است. رستاخیز هم مانند بسیاری از اهالی جزیره اهل بندرعباس است و برای گذراندن زندگی چند سالی است به اینجا آمده و تنها از همین راه نان می خورد.


جزیره ایرانی ابوموسی


او هم مانند اهالی دیگر جزیره درباره ادعاهای امارات نیشخندی می زند و می گوید: ابوموسی خاک ایران است. مال ماست. امارات هم زیاد حرف می زند چون نمی تواند این خاک را از ما بگیرد. آنها حتی حق حرف زدن هم ندارند.

رستاخیز ادامه می دهد: وقتی این صحبت ها مطرح شد مردم اینجا هیچ واکنشی نشان ندادند چون مطمئن هستند امارات نمی تواند با ایران مقابله کند و نیروهای نظامی جزیره هم حق پرواز در آسمان و شنا در خلیج را به آنها نمی دهند به همین دلیل از اینکه می بینیم خارجی ها چقدر از اینکه جزیره مال ایران است حسودی می کنند، خوشحالیم!

اماراتی ها از پوشش زنان در مراسم استقبال از احمدی نژاد تعجب کردند

در همین حال اعظم کریم زاده، همسر رستاخیز که متوجه می شود صحبت درباره ابوموسی است می گوید: وقتی رئیس جمهور به اینجا آمد اماراتی ها ادعا کردند که ابوموسی مال آنهاست چون تا به حال مقامات مسئول اینجا نیامده بودند اما شنیدم که عربها گفته اند چرا زنان ابوموسی به جای چادر بندری چادر مشکی به سر کرده اند مگر آنها عرب نیستند؟ این نشان می دهد که حتی نمی دانند که همه مردم جزیره ایرانی هستند و از آنها فقط تعداد محدودی در جزیره زندگی می کنند.


جزیره ایرانی ابوموسی


بی اهمیتی ایرانیان ساکن آبی ترین جزیره خلیج فارس نسبت به این موضوع را حسن زاهدی هم تایید می کند و همانطور که به مشتری های مغازه لوکس فروشی اش پاسخ می دهد می گوید: یکی از عرب ها گفته که به زودی یک کشتی به جزیره می فرستد اما اماراتی ها نمی توانند از آسمان وارد جزیره شوند پس باید شناکنان بیایند که در آن صورت ما آنها را در تور ماهیگیری می اندازیم.

متجاوزان را مانند ماهی با نیزه شکار می کنیم

این تهدیدات و اظهارات واهی اعراب امارات به حدی برای مردم جزیره خنده دار است که محمد شرفی از ماهیگیران جزیره می گوید: برخی از ماهی های جزیره را با نیزه شکار می کنیم بگذارید اماراتی ها پایشان به جزیره برسد آنها را با نیزه گرفته و تحویل می دهیم!

او که از 15 سال پیش برای کار به جزیره آمده می گوید: آن زمان که عرب ها برای چراندن گوسفندهایشان به اینجا آمدند نباید اجازه می دادیم که تا هر وقت دوست داشتند در جزیره بمانند آن وقت دیگر نیم توانستند ادعای تصاحب سرزمین مان را بکنند!


جزیره ایرانی ابوموسی


رد ادعاهای اماراتی ها درباره جزایر ایرانی حتی در میان کودکان دبستان جزیره ابوموسی نیز نمود دارد آنقدر که اگر از یزد هم به این جزیره آمده باشند خود را جزیره ای می نامند مانند حسین علیپور دانش آموز کلاس دوم راهنمایی که می گوید: شنیده ام امارات درباره جزیره ما چی گفته اما می دانم که هیچ وقت نمی تواند بگوید ابوموسی جزیره آنهاست چون حتی در کتابهای جغرافی و تاریخی هم آمده که اسم جزیره ابوموسی وتنب بزرگ و کوچک ایرانی است... .

........

گزارش از فاطیما کریمی

عکس از محمد جعفری


منبع:خبرگزاری مهر 


[ سه شنبه 26/2/91 ] [ 7:21 عصر ] [ احسان ]
فاطمه فاطمه است حتما بخوانید


به مناسبت فرارسیدن ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز گرامیداشت مقام بزرگ مادر مطلبی را از انتهای کتاب (فاطمه فاطمه است) دکتر شریعتی به نقل از سایت تابناک برایتان آورده ام امیدوارم که بپسندید.


خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن می‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی‌‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.
و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم


خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است



[ پنج شنبه 21/2/91 ] [ 7:31 عصر ] [ احسان ]
ابوموسی؛ آبیترین جزیره ایرانی خلیج فارس

اگر جزیره کیش را نگین خلیج فارس و قشم را سرزمین عجایب بدانی حتما ابوموسی را هم آبی ترین جزیره خلیج فارس می نامی؛ وقتی کنار ماسه‌های سفیدش ماهیهای آکواریومی را ببینی و منتظر آمدن پرنده های مهاجرش باشی و بدانی این جزیره هموطنانی از همه شهرهای ایران دارد.

 به گزارش خبرنگار مهر، اگر از سرزمین اصلی، آبهای بیکران خلیج فارس را طی کنی و در این مدت بدانی که تمام این پهنه، آبها و جزایر متعلق به کشور توست؛ دریا آبی تر می شود و بعد می رسی به ساحلی از ماسه های سفید که مانند آن را در نگین خلیج فارس هم ندیده ای. اینجا جزیره ابوموسی است.

 جزیره ای خاکستری رنگ با ساحلی سفید و دریایی آبی. آنقدر آبی که سنگها و مرجانهای آن را به راحتی می توانی از کنار ساحل ببینی. می شود با هواپیمای کوچکی از بندرعباس به همراه صد نفر دیگر نیم ساعته خلیج فارس را به سمت جزیره طی کرد.

 فرودگاه ابوموسی تنها یک خط پروازی دارد که توسط آن اهالی جزیره، کارمندان و مراجعه کنندگان مراکز دولتی را هر روز ساعت 8 صبح از فرودگاه بندرعباس به جزیره می آورد و یک ساعت بعد تعدادی دیگر را برمی گرداند.


جزیره ایرانی ابوموسی


اگر بدانی راه دریایی بندرعباس تا جزیره چهار ساعت طول می کشد شاید ترجیح بدهی از بندر لنگه که نزدیکترین ساحل و مسیر تردد دریایی است با شناورهای تندرو این مسیر را در زمان یک ساعت و 40 دقیقه طی کنی تا به جزیره ای برسی که مدتها پیش آن را به دلیل وجود آبهای شیرین و کشتزارهای وسیعش "گپ سبزو" می گفتند تا اینکه سرباز میرمهنا در زمان کریم خان نام خود یعنی ابوموسی را بر جزیره گذاشت. می گویند که عمر جزیره به هشت هزار سال قبل از میلاد می رسد.

ذوزنقه ای کنار تنب بزرگ و تنب کوچک

 ابوموسی با 80 خانوار نظامی ساکن در تنب بزرگ روی هم حدود 6 هزار نفر جمعیت دارد. جمعیتی که بیشترشان از شهرهای دیگر به خصوص بندر لنگه، بندرعباس و میناب برای کارگری به اینجا آمده اند.

 اهالی جزیره را به سختی می توانی سر ظهر در کوچه و خیابانهای جزیره پیدا کنی. خورشید خلیج فارس داغ می تابد و درختان سایه کمی دارند.


جزیره ایرانی ابوموسی


اما درمراکز اداری این جزیره همه مشغول کارند و صدای دانش آموزان مدارس شهدای خلیج فارس وقتی به صف می ایستند و سرود جمهوری اسلامی می خوانند می آید.

 درست زمانی که شلاق آفتاب، صورت را سرخ می کند و بیشتر اهالی برای در امان ماندن زیر کولر نشسته اند، کارگرهای جزیره در حال ساخت 300 واحد مسکونی هستند.

اهالی جزیره، ابوموسی را امن ترین نقطه ایران می دانند چون نه گدا دارد نه دزد

 "دورگوش رئیسی" یکی از کارگرانی است که در بعداز ظهر داغ جزیره چای دم کرده اند تا خستگی شان را از تن بیرون کنند. ساکن جزیره قشم است ولی برای کارگری به ابوموسی می آید و می رود. می گوید: همه جای ایران وطن است فرقی نمی کند ابوموسی باشد یا قشم یا حتی تهران. همه جا را آباد می کنیم. به خصوص ابوموسی را. چون امن ترین نقطه ایران است. نه گدا دارد نه دزد. اینجا از تهران هم بهتر است چون همه جزیره همدیگر را می شناسند و از حال هم با خبرند.

 اهالی جزیره همه جور امکاناتی دم دستشان دارند، مسجد، بازار، اداره ها، فرمانداری، مدرسه، محله قدیمی، محله جدید و قدیم و ... به نحوی که می توانی همه جزیره را با پای پیاده گز کنی و برسی به مثلا بازارچه جزیره که با تمام فضاهای دور تا دور حوض بزرگش می شود تعداد زیادی از اهالی جزیره را یکجا دید. ساکنانی که اگر از زادگاهشان بپرسی می بینی اینجا  از تمام ایران نماینده دارد. بندر لنگه ای، بندرعباسی، مینابی، تهرانی، یزدی حتی اردبیلی که زمانی به صورت موقت به جزیره آمدند و همین جا ماندگار شدند و الان باید به آنها بگویی ابوموسی ای!


جزیره ایرانی ابوموسی


پاتوق دیگر اهالی جزیره به خصوص هنگام غروب آفتاب غیر از بازار خرید، پلاژ نزدیک ساحل است که بیشتر اهالی برای دیدن غروب جزیره و بازی کردن بچه ها در پارک مجاور به آنجا می روند.

 اما آن سوی ساحل، از تنها سینمای جزیره فقط تابلوی "سینما انقلاب" باقی مانده است چون نه مشتری دارد و نه فیلمی برای پخش. به همین دلیل است که مردم یادشان نیست آخرین بار چه وقت در این سینما فیلم دیده اند چون مردها بیشتر اوقات فراغتشان را به ماهیگیری و زنها در خانه سپری می کنند.

 برخی هم در حیاط خانه های قدیمی تری که هنوز "چوب مربا" سقفش را پوشانده باغچه ای دارند و با شرایط خاص جزیره، سبزی می کارند.

 اما باغچه بزرگ جزیره گلخانه ایست که یک سرمایه گذار در آن گوجه و خیار و فلفل و ... می کارد تا هم تره بار جزیره را تامین و هم به بیرون جزیره صادر کند.

درختان طاغ و سمر در سرتا سر جزیره ریشه دوانده اند

 در کنار فضای سبز مخفی شده در گلخانه و درختان طاغی و سمری که سرتاسر جزیره را پوشانده اند، فرد دیگری از اهالی، نخلستانی دارد که آوازه خرمایش در جزیره پیچیده است و از بالای کوه حلوا بلندترین کوه جزیره که شاید به زودی بزرگترین پرچم ایران روی آن نصب شود، سرسبزترین نقطه این سرزمین آبی است.

 مثل مسجد جامع ابوموسی که منار و گنبدش اولین چیزی است که چشم را به خود می گیرد به خصوص وقت نماز که محمد رئیسی اذان می گوید و مردم از همه جای جزیره به سمت مسجد می آیند. او هم مانند بیشتر اهالی جزیره سالها پیش برای کارگری آمده است. او از روزهای سختی حکایت می کند که در جزیره آب شیرین نبود و برای کسب درآمد مجبور بوده همه آن مشکلات را تحمل کند اما اکنون که می بیند این جزیره به جایی رسیده که بسیاری از دولتهای بیگانه برای داشتن آن سر و دست می شکنند از اینکه یکی از ساکنان جزیره است افتخار می کند و می گوید: وقتی به اینجا آمدم سرزمین خشکی دیدم که دور تا دورش آب شور بود اما اکنون از اداره عمران جزایر حقوق می گیرم و با فرزندانم در جزیره زندگی می کنم و هرازگاهی به میناب، محل تولدم در بندرعباس می رویم.

 سیاوش کارسایی، هم از کارمندان کرمانی است که برای کار در یکی از اداره های دولتی از پنج ماه پیش به جزیره آمده است، وقتی ساعت کاری اش تمام می شود کنار ساحل و موج شکن ها می نشیند تا ماهی بگیرد؛ یکی دو بار به قلابش ماهی آکواریومی بزرگی که نمی داند اسمش چیست، افتاده بوده ولی دلش نیامده و دوباره آن را به آب انداخته است.


جزیره ایرانی ابوموسی


او می گوید که بعضی وقتها هم با چند نفری که غواصی بلد هستند برای دیدن مرجانهای ستاره ای و سنگهای رنگی به ته دریا می روند. گاهی هم به صخره رو به روی جزیره که شبیه به جزیره کوچکی هست می رود و از پرنده های مهاجر و پرستوهای دریایی پشت تیره اش عکس می گیرد.

 اهالی جزیره این صخره یا جزیره کوچک که پرچم ایران روی آن نصب شده را ابوعیسی می نامند و معتقدند که در جزیره تنب بزرگ و تنب کوچک که هیچ وقت به آن وارد نشده اند پرنده های نوک سرخ تخمگذاری می کنند.

 ادامه دارد....

در بخش سوم گزارش خبرنگار مهر از جزیره ابوموسی، مردم خلیج فارس ساکن این جزیره درباره ادعاهای امارات و همسایگی با برخی همشهری های اجباری می گویند.
منبع:خبرگزاری مهر
گزارش از فاطیما کریمی


[ چهارشنبه 20/2/91 ] [ 6:40 عصر ] [ احسان ]
عکس هایی جالب از سفر ریاست جمهور به جزیره ایرانی ابوموسی
[ سه شنبه 12/2/91 ] [ 5:51 عصر ] [ احسان ]
آیا نام جزیره ایرانی ابوموسی عربی است یا .....

واژه فارسی "بوموسو" از دو بخش اصلی تشکیل شده است. بخش نخست این واژه بوم به معنی سرزمین است. بخش دوم آن "سُو" که همان سُوز یا سبز است. به این ترتیب ترکیب "بوم و سُو" نام اصلی و ایرانی این جزیره است که معنی آن بوم سبز یا سرزمین سبز است.


نام اصلی و ایرانی جزیره ابوموسی، "بوموسو" است که با دخالت بیگانگان استعمارگر و به تقلید از نوشته‌های عربی "بوموسی" و "ابوموسی" گفته و نوشته شده است.

به گزارش خبرنگار مهر، جزایر سه گانه ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک در طول تاریخ همیشه هویتی ایرانی داشته و خواهند داشت. یکی از راه های حفظ هویت ایرانی این جزایر پاسداشت نام های اصیل و ریشه دار ایرانی آنهاست که نشان از حاکمیت همیشه ایرانی بر این جزایر و نفوذ زبان فارسی در این منطقه دارد.

به ویژه درباره جزیره ابوموسی بدون این که نیازی به تغییر نام باشد بایسته است که در نوشته‌های پارسی و مکاتبات، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، "بوموسو" بنویسم و بخوانیم.

واژه فارسی "بوموسو" از دو بخش اصلی تشکیل شده است. بخش نخست این واژه بوم به معنی سرزمین است. بخش دوم آن "سُو" که همان سُوز یا سبز است. به این ترتیب ترکیب "بوم و سُو" نام اصلی و ایرانی این جزیره است که معنی آن بوم سبز یا سرزمین سبز است.

در تائید این نکته، به نام‌های فارسی دیگر این جزیره نیز می‌توان اشاره کرد که دربرگیرنده هر دو جز بوم و سبز هستند. این جزیره که از خوش‌ آب ‌و هواترین مناطق خلیج‌فارس است و انواع گیاهان و جانوران دریایی در ساحل آن به چشم می‌خورد و از دیرباز دارای آب شیرین، کشتزار و مراتع خوب بوده، نزد مردم بوشهر و بندر لنگه و دیگر شهرهای پارس تا 80 سال پیش به نام "گپ سبزو" به معنی سبزه‌زار بزرگ شناخته می‌شد و یا در اسناد تاریخی از آن با نام بوموو یاد کرده اند که از دو بخش بوم و اوو یا آب تشکیل شده است و به صورت بومُف معرب شده است.

بنابراین شایسته است که در نوشته‌های پارسی، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، "بوموسو" بنویسم و بخوانیم.

تُنب، واژه‌ای پارسی است

عرب‌ها که می‌کوشند نسبتی بین خود و جزایر سه‌گانه تنب بزرگ و تنب کوچک و بوموسو پیدا کنند، در نوشته‌های خود واژه فارسی تنب را معرب کرده و به صورت "طنب" می‌نویسند. در صورتی که "تُنب" یا "تُمب"، واژه‌ای‌ فارسی سره‌ است که در گویش‌های محلی جنوب ایران شامل لهجه‌های لارستانی، بندری، تنگستانی و دشتستانی به معنای تپه و پشته یا تَل هستند. در خلیج فارس دو جزیره نام تُنب بر خود دارند، یکی تنب بزرگ و دیگری تنب کوچک.

جزیره تنب بزرگ از دیرباز به نام‌هایی همچون تُمب بزرگ، تُمب گپ، تنب مار، تُنب مار بزرگ، تل مار و ... نامیده می‌شده است؛ چون در این جزیره در گذشته‌ای نه‌چندان دور شمار زیادی مار سمی وجود داشته است. در گویش دریانوردان محلی این جزیره را "تمب گپ" نیز می‌نامند که باز نشان از هویت ایرانی آن دارد. واژه "تنب" در ترکیب نام بسیاری از روستاهای بندرلنگه و بوشهر نیز به کار رفته است. نام جزیره تنب کوچک نیز بر همین بنیان استوار است.


منبع:سایت تابناک 


 


[ سه شنبه 12/2/91 ] [ 5:30 عصر ] [ احسان ]
تغییر مواضع 1+5 راهبرد یا تاکتیک ؟!

پایگاه خبری انصارحزب الله:شاید برای اولین بار در طول تاریخ گفت وگوهای هسته ای ایران و غرب- از سال 2003 تاکنون- طرف های غربی در آستانه مذاکرات استانبول مواضعی بیان کردند که تا پیش از این همواره با آنها به مثابه خط قرمز برخورد می شد. اگرچه نشانه های اندکی وجود دارد که در محاسبات راهبردی، تصمیم ها و رفتار غرب تغییر جدی ایجاد شده باشد، اما آنچه ظاهراً به چشم می خورد این که ادبیات غربی ها به نحو ملموسی تغییر کرده است.
 
خطوط قرمزی که ظرف مدت زمانی حدود یک دهه با جدیت ترسیم و هر لحظه پر رنگ تر شده بود امروزه جای خود را به اظهاراتی محتاطانه داده است. کلماتی مانند غنی سازی اکنون به آسانی حتی از جانب آمریکایی ها هم به عنوان «بخشی از حق ایران» به کار برده می شود در حالی که آشنایان با تاریخ پرونده و برنامه هسته ای ایران به خوبی می دانند که این امر تاکنون به عنوان یک تابو از سوی غربی ها مطرح می شده است.

این یادداشت می کوشد بی آنکه درباره نتیجه مذاکرات استانبول 2 داوری کند، توضیحی مختصر در این باره ارائه کند که چه چیز در موضع 1+5 به طور واقعی و یا ظاهراً تغییر کرده، علت این تغییر چه بوده و چقدر باید برای آن اهمیت قائل شد.

از حدود دو هفته قبل از مذاکرات، منابع مختلف غربی بویژه دو روزنامه مهم آمریکایی یعنی واشنگتن پست و نیویورک تایمز مجموعه اطلاعاتی را به نقل از مقام های عالی رتبه آمریکایی درز دادند که ظاهراً حاکی از یک چرخش مهم در مواضع راهبردی آمریکا در قبال برنامه هسته ای ایران بود. برای اینکه دقیقاً معلوم شود، به چه دلیل این مواضع جدید را چرخش راهبردی خوانده ایم، لاجرم نگاهی به گذشته ضرورت دارد.

1- تا پیش از این وقتی آمریکایی ها از ضرورت اعتمادسازی از سوی ایران حرف می زدند، دقیقاً هیچ معنایی جز این در ذهن نداشتند که هر نوع عملیات غنی سازی در ایران باید متوقف شود. از دید طرف غربی این تنها گام اعتمادسازی بود که می توانست ماهیت منحصراً صلح آمیز برنامه هسته ای ایران را تضمین کند. به عبارت دیگر، وقتی طرف غربی درباره برنامه صلح آمیز ایران حرف می زد، در واقع چیزی غیر از این نمی گفت که تنها یک نوع برنامه هسته ای وجود دارد که بتوان گفت صلح آمیز است و آن برنامه ای است که «فاقد غنی سازی» باشد و در نتیجه مفهومی به نام «غنی سازی صلح آمیز» اساساً از دایره بحث خارج می شد.

اما اکنون مقام های غربی و حتی مؤسسه رادیکالی مانند ISIS - که عملاً بازوی پژوهشی سازمان سیا درباره جنبه های فنی برنامه هسته ای ایران محسوب می شود- به روشنی می گویند که غنی سازی 3 تا 5/5درصد در ایران قابل پذیرش است
و باید همه تلاش ها را بر این متمرکز کرد که ایران از سطوح بالاتر غنی سازی صرف نظر کند. بنابراین، دورانی که می توان آن را دوران «انکار حق غنی سازی ایران» خواند عملا به پایان رسیده است.

2- دومین تغییر رویکرد اساسی که می توان در ادبیات کنونی 1+5 مشاهده کرد این است که این گروه در حال تطبیق دادن خود با ادبیات مذاکراتی جدیدی است که می توان آن را ادبیات «گام های متقابل» نامید.

تا پیش از این، ماجرا همواره اینگونه بود که غربی ها از ایران می خواستند تعهداتی را بپذیرد و گام هایی را در مقابل آنها بردارد بی آن که خود را موظف به هیچ نوعی از اعتمادسازی در مقابل ایران بداند.
 

گویی این فقط وظیفه ایران است که اعتماد غربی ها را به برنامه خود- برنامه ای که هرگز حتی یک نشانه از انحراف آن یافت نشده- جلب کند و در مقابل گروه 1+5 و بویژه دولت آمریکا یک طلبکار ازلی و ابدی است که همه باید به آن حساب پس بدهند. اما اگر اظهارات مقام های غربی در یکی دو هفته گذشته را به دقت پیگیری کنیم یکی از مهمترین نکات در آن این است که ادبیات اعتمادسازی یک طرفه تقریبا به طور کامل کنار گذاشته شده و گروه 1+5 پذیرفته است که باید در ازای هر گامی که ایران برمی دارد این گروه هم یک گام متقابل بردارد و فرایند به طور تدریجی، مرحله به مرحله و گام به گام تنظیم شود.

هیلاری کلینتون در سخنان دیروز خود در اجلاس «جی 8» گفته است غرب می داند ایران تضمین هایی مطالبه خواهد کرد و آماده است این موضوع را در نظر بگیرد. سرگئی لاوروف وزیر خارجه روسیه هنگام بازگشت از اجلاس «جی 8» به دیدار خود با مقام های آمریکایی اشاره کرده و گفته است که همه طرف ها به این باور رسیده اند که باید یک روند آرام، تدریجی و گام به گام در پیش گرفته شود که در آن به ازای هر یک گامی که ایران برمی دارد طرف مقابل هم یک گام بردارد. بیانیه اجلاس «جی 8» هم می گوید این گروه از یک رویه «گام به گام» در مقابل ایران حمایت می کند.

در پیش گرفتن راهبرد مرحله به مرحله در مذاکرات می تواند به این معنی باشد که غرب دریافت درخواست اعتمادسازی یک طرفه از جانب ایران بیهود است و بنابراین خود را آماده کرده که با تعدیل برخی از مواضع سابق، از موضع طلبکاری پایین آمده و خود نیز گام هایی برای جلب اعتماد ایران بردارد.

این تلقی اساسا اشتباه است که رویکرد گام به گام یک رویکرد روسی است. در واقع این موضوع هیچ ربطی به روسیه ندارد الا این که روس ها اولین کشوری بودند که بر این مبنا طرحی آماده کردند، طرحی که هرگز نهایی نشد.

نفس این موضوع که غربی ها فرمول «این در ازای آن» را پذیرفته اند چنانچه بر نظر خود پابرجا بمانند، نشانه یک عقب نشینی است و خبر از این می دهد که 1+5 متوجه شده مذاکرات فله ای و گرفتن ژست درخواست های بزرگ در ازای امتیازهای کوچک، راه به جایی نخواهد برد.

3- سومین تغییر محسوس این است که گروه 1+5 آشکارا خواهان آن است که مذاکرات با ایران به هر شکل ممکن و حتی بدون اینکه حداقل های مورد نظر این گروه تامین شود ادامه پیدا کند. از همه آنچه که غربی ها در این چند روز گفته اند اگر بخواهیم فقط یک نکته بیرون بکشیم اینطور می شود گفت که غرب خواهان تداوم مذاکرات است.

جالب است در حالی که هنوز حتی دور اول مذاکرات برگزار نشده بود، رسانه ها و مقام های غربی از قطعی بودن دور دوم خبر می دادند. به خوبی روشن است که غرب به تداوم مذاکرات صرف نظر از اینکه درون مذاکرات چه می گذرد نیازمند است و این نیاز به آشکارترین و بی پرده ترین شکل ممکن ابراز می شود. پیش از این رویه کمتر اینگونه بوده است.

در گذشته به کرات شاهد بوده ایم که طرف غربی در حالی که امکان تداوم مذاکرات وجود داشته و حتی راه حل های مرضی الطرفینی هم روی میز بوده، نه فقط علاقه ای به ادامه یافتن گفت وگوها از خود نشان نداده بلکه گاه بی هیچ دلیلی آن را تا مدت زمان نامشخص تعطیل کرده است.

به نظر می رسد، از یک منظر اجمالی علت این تغییرات ریشه در مجموعه ای از ارزیابی ها باشد که اخیرا در ذهن طرف غربی شکل گرفته است.

نخست اینکه تغییرناپذیری مواضع ایران و معامله ناپذیری آن بر سر حقوقش اکنون کاملا برای غربی ها روشن شده است. مدت زمان زیادی طول کشید تا برای 1+5 روشن شد که محاسبات راهبردی ایران تابعی از فشار این و آن نیست ولی حالا این امر بدل به یک ارزیابی قطعی شده است.
 
بیش از یک دهه مقاومت ایران ذهنیت غربی ها را درباره الگوی رفتار ایران اصلاح کرده است یا اگر هم اصلاح نشده باشد حداقل این است که فهمیده اند تصمیم گیرنده نهایی در ایران کسی نیست که بتوان او را با فشار و تهدید وادار به انجام کاری کرد یا از انجام کاری باز داشت که مستقیما با آینده، سرنوشت، اعتبار و پیشرفت کشور مربوط است.

علت دوم به اختلافات حاد درونی 1+5 باز می گردد. این چیزی است که حتی اگر بیان نشود - که می شود- به آسانی در اظهارات روزانه اعضای 1+5 هم قابل مشاهده است ضمن اینکه اصل قضیه فراتر از اینهاست.
 
سه مسئله موقعیت راهبردی ایران در منطقه بویژه بعد از انقلاب های اسلامی یک سال گذشته، قدرت ملی بالای داخلی در ایران و رهبری خردمند و هوشمند آن عواملی است که بر اختلاف های درونی 1+5 دراین باره که اساسا با ایران چه باید کرد به شدت افزوده است.

اکنون فاجعه بارترین درخواست برای این گروه این است که از آنها خواسته شود درباره ایران یک حرف واحد بزنند. حتی مشخصا درباره بحث هسته ای هم دید یکسانی وجود ندارد طوری که می بینیم ارزیابی های راهبردی و اطلاعاتی آمریکا از اسرائیل هم فاصله گرفته چه رسد به روسیه و چین.

بنابراین می توان حدس زد که گروه 1+5 خود را نیازمند خرید زمان برای حل و فصل اختلاف های داخلی اش می داند. یکی از علت های این همه اصرار این گروه بر اینکه از هم اکنون درباره دور دوم این مذاکرات توافق شود همین است که آنها می خواهند زمان بیشتری برای رایزنی درونی در اختیار داشته باشند ضمن اینکه اساسا نمی دانند در دورنما امکان شکل دهی به یک نظر اجماعی درباره ایران وجود دارد یا نه.

سومین عامل به شکست سیاست های مهارکننده، بازدارنده و الگوهای فشار 1+5 در مقابل ایران باز می گردد. 1+5 هر چه در چنته داشته رو کرده و اکنون نگران است که اگر بار دیگر ایران کوتاه نیاید - که نخواهد آمد- آن وقت باید چه برگی را رو کند. بحران گزینه اکنون درون این گروه بسیار جدی است پس منطقا باید از قرار گرفتن در وضعیتی که مجبور به رویارویی مجدد با ایران باشند اجتناب کنند.
و اما، قضاوت درباره آن که این تغییرات راهبرد است یا تاکتیک به زمان و مشاهده نشانه های عملی نیاز دارد.

مهدی محمدی
منبع:کیهان


پی نوشت :اینجانب نویسنده این وبلاگ یکی از علل عقب نشینی غرب را حماسه حضور پرشور مردم در انتخابات مجلس میداند زیرا که چرخش مواضع غرب بعد از انتخابات درباره جنگ با ایران مشهود است . آن ها وقتی دیدند که با ماه ها تبلیغ بر ضد نظام و انتخابات در غول های رسانه ای شان با جوسازی ها و سیاهنمایی های بی سر و ته شان و با فلان وفلان و فلان  نتوانستند اعتماد و روحیه ملت ایران را کم کنند فهمیدند که در افتادن با چنین ملت فهیم و مصممی امکان پذیر نیست و حتی اگر سیاستمداران ایرانی کوتاه بیایند این مردم کوتاه نمی آیند پس پاینده باد ایران و پاینده باد ایرانی.


[ دوشنبه 28/1/91 ] [ 7:15 عصر ] [ احسان ]
طلاهای انگلیسی، قلاده های طلایی

به گزارش پایگاه خبری انصارحزب الله،نویسنده وبلاگ "از چشم من" در آخرین پست خود نوشت:فیلم قلاه های طلا را در جشنواره دیدم. ذکر چند نکته در این رابطه مفید به نظر می رسد:

1. این فیلم حقیقتا سیاسی ترین فیلم تاریخ سینمای ایران است. سبک فیلمنامه نویسی و ارجاعاتش به حوادث واقعی شاید تنها در سینمای سیاسی هالیوود مشابه داشته باشد.

2. فیلم در بستر وقایع کاملا حقیقی که چندان از زمان اتفاق افتادنش نمی گذرد، روی می دهد. تصور کنید شما به تماشای فیلمی می نشینید که داستانی جاسوسی - جنایی دارد و در عین حال صحنه هایی از مناظره احمدی نژاد - موسوی، قتل ندا آقاسلطان و اظهارنظر همسر و دختر آقای هاشمی را در آن می بینید و بخش هایی از نمازجمعه ی 29 خرداد را می شنوید و کل این ماجرا نه تنها به فیلم ضربه نمی زند بلکه فضای فیلم را کاملا باورپذیر می کند.

3. بعضی از ارجاعات سیاسی فیلم آن قدر ریز هستند که قطعا برای مردم عادی قابل درک نخواهند بود. ارجاعاتی مثل "کت پوزیسیون، شلوار اپوزیسیون" یا "درخت اصلاحات خون می خواهد" را چند درصد مردم متوجه می شوند؟ یا مثلا چه تعداد از بینندگان این فیلم می دانند گوینده ی جمله ی "اگه تقلب شد، مردم بریزن تو خیابونا" همسر آقای هاشمی است؟ یا حواس چه تعداد از تماشاگران آنقدر جمع هست که وقتی شخصیت منفی فیلم دارد به طور غیر مستقیم در مورد قتل ندا صحبت می کند به صفحه ی تلویزیونی که دارد این صحنه را در پس زمینه پخش می کند توجه کنند؟

4. بعضی صحنه های این فیلم بسیار تاثیرگذار از کار درآمده اند. دقایقی از فیلم که حمله به پایگاه بسیج را نشان می دهند از این دسته اند.

5. جلوه های میدانی فیلم عالی هستند. به ویژه اینکه صحنه های تظاهرات در روز روشن و در خیابان های اصلی تهران با نمادهای فتنه ی سبز فیلمبرداری شده اند.

6. روایت و ضرباهنگ فیلم به خصوص در دو سوم ابتدایی بسیار تند و نفس گیر است. اگرچه به نظر می رسد فیلم در یک سوم پایانی دچار قدری آشفتگی می شود. گذشته از این، انگیزه ی فرد جاسوس برای خیانت چندان قابل قبول و اغناکننده نمی رسد.

7. یکی دو تا از شخصیت های فیلم اصلا قابل قبول نیستند. به خصوص مردی که تمایلات همجنسگرایانه دارد.

با همه ی این اوصاف باید یک احسنت درست و حسابی به آقای طالبی برای این فیلم گفت. اگرچه احسنت حقیقی را از کس دیگری خواهند شنید همان طور که در عنوان بندی، خودشان این فیلم را "پیشکشی به ساحت مقدس حضرت زهرا (س) به امید گوشه چشمی" دانسته اند.


[ دوشنبه 28/1/91 ] [ 6:44 عصر ] [ احسان ]
قلادههای طلا؛ یک فیلم رستگار شده

 


قلاده های طلا


سید باقر نبوی: «قلاده های طلا» را می‌شود به درستی فیلمی رستگار شده نامید. فیلم می‌توانست در حد یک فیلم سفارشی بماند با انبوه حرف‌های بی‌ربط به هم که یک اثر منسجم و استوار نمی‌سازند، اما فیلم از این وسوسه- بیان ابعاد زیاد و متنوع درباره‌ی حوادث سیاسی سال 88 - رستگار می‌شود و قصه‌ی خود را پیراسته و منزه، تا آنجا که می‌تواند بدون حاشیه‌های اضافی می‌گوید و تا پایان می‌رساند.

فیلم می‌توانست این همه صراحت سیاسی در اشاره‌ی مستقیم به حوادث نداشته باشد و محافظه کار، مانند فیلم‌های پاستوریزه‌ی روشن‌فکری باقی بماند. اما همان‌قدر که بی پرده و صریح رو به سیاست دارد، موضع خود را نیز واضح می‌کند. و این هیچ نیست مگر یقین و باوری که فیلم‌ساز پشت سر خود دارد و همان باور، فیلم را نجات می‌بخشد.

ابوالقاسم طالبی مطمئن است و بیمی ندارد، باج نمی دهد، نه به خودی نه به بیگانه! فیلم سنگ‌های خود را بی تعارف وا می‌کند و به هیچ کس و هیچ گروهی بده‌کار نیست. تنها برای لحظه‌ای این موضع مستقل و کم نظیر فیلم را مقایسه کنید با فیلم‌هایی که از موضع علیه نظام و فرهنگ دینی و ملی ما عمل می‌کنند و در همان حال به مذهب و ملیت و ... باج می‌دهند، به هردلیل؛ برای جذب سرمایه یا برای ادامه‌ی حیات.

«قلاده‌های طلا» فیلم درستی است. پست و بلندی‌اش به‌جاست. کمتر صحنه‌ای بیرون می‌زند، چه به خاطر بازی بد، دیالوگ نابه‌جا، اضافه گویی یا سهل انگاری در قصه و یا برداشت‌های سیاست زده از موضوع. به رغم اینکه جاهایی دچار این مسائل هم می‌شود، کلیت فیلم یک اکشن سیاسی جذاب و آبرومند از کار در می‌آید که از برخی جهات بی تردید، تجربه‌ی بی‌رقیبی در سینمای ایران است.

فیلم آن‌قدر می‌فهمد که هم لحظه‌های حادثه‌ای را درست و معنی‌دار داخل نظام اثر بیاورد، و بیهوده به باد ندهد، و هم اینکه موضع درست سیاسی‌اش را کمتر از هر فیلم سیاسی دیگری در دفاع از نظام، برملا کند. تعلیق داستان، درباره‌ی تعقیب و به دام انداختن مأمور سازمان MI6 است که به قصد خراب‌کاری و اغتشاش وارد ایران شده است. این موضوع مسئله و گره‌ی اصلی فیلم است و فیلم موفق می‌شود این را به مخاطب خود بباوراند که دستگیری چنین موجودی چقدر برای حفظ امنیت کشور حیاتی است. همین‌قدر برای فیلمی که آغازگر راهی چنین صعب در سینمای ایران است، امتیاز بزرگی است. در لحظه‌های تعقیب و گریز، مخاطب در هم‌دلی و همراهی با مأمور اطلاعات ایران (امین حیایی) ماجراها را دنبال می‌کند. حالا همین را مقایسه کنید با پلیس‌های تلویزیون و سینمای ایران که همدلی مخاطب بر نمی‌انگیزند و اغلب مسخره و کاریکاتور می‌شوند. شاید بزرگ‌ترین علت این عارضه در بی‌اعتقادی فیلم‌سازانی باشد که از پلیس یک اکشن کار می‌خواهند. نتیجه‌ی کار آنجا که این پلیس دچار تردیدهای فلسفی و روانی (روشن‌فکرانه) می‌شود، دیگر غیر قابل تحمل است.

«قلاده های طلا» را می‌توان حاصل جمع دو چیز دانست. یکم؛ هوش سیاسی فیلم‌ساز و دوم؛ توجه جدی به فرم سینمایی. فیلم‌ساز با هوشی مثال زدنی که تقریباً در میان فیلم‌سازان ایرانی بی‌نظیر است، از بند تعریف خود درون دسته‌های سیاسی داخل کشور رها می‌شود و با اشاره‌ای هوش‌مندانه از کنار آنها می‌گذرد. فیلم دشمن واقعی را خوب تشخیص می‌دهد و در این غفلت نمی‌ماند که بخواهد همه چیز و در نهایت هیچ بگوید.

از سوی دیگر توجه و عنایت به فرم منسجم اثر آن را به یگانه فیلم «درآمده» درباره‌ی سیاست در تاریخ سینمای ما بدل می سازد. فیلم مخاطب را پس نمی‌زند و قصه‌اش را تا به انتها با ریتمی مقبول می‌گوید. به همین جهت، فیلم را آغاز گر نگاه تازه‌ای به سینمای سیاسی- ملی ایرانی می‌دانم. این دو مولفه را که گفتم، باید در میان فیلم‌سازان و فیلم‌های دیگر روزگار جست تا ببینیم هر کدام، تا چه حد از این مولفه‌ها برخوردارند؟! ابوالقاسم طالبی درباره‌ی چیزی فیلم می‌سازد که می‌شناسدش و در آن تردید ندارد و سعی می‌کند فیلم خود را تا آنجا که می‌تواند خوب در بیاورد. این، آن چیزی است که او را یگانه می‌سازد.


قلاده های طلا


  اما «قلاده های طلا» از برخی جهات در صحنه‌هایی آسیب خورده است. از آن صحنه‌ها می‌توان به خانه‌ی تیمی ضد انقلاب و جمع شدن همه گروهک‌های علیه نظام در یک جا و دیالوگ‌های بیانیه‌وار اعضای خانه اشاره کرد. شعاری شدن آن صحنه‌ها تا حدودی به اثر ضربه وارد کرده است. می‌شد بازیگران با دقت و ظرافت بیشتری انتخاب شوند. «امین حیایی» به خاطر بازی‌های فراوان در نقش‌های کمدی به کاراکتری عمیق تبدیل نمی‌شود و یا محمدرضا شریفی‌نیا. در عوض «علی‌رام نورایی» در نقش جاسوس MI6 از قدرت و نفوذ قابل قبولی برخوردار است و به قدرت فیلم هم کمک می‌کند. حضور همیشگی شخصیت پشت پرده روی قایق و کلیشه‌ی چهره و حرکات چنین آدم‌هایی در کنار زن و شراب، تا حدودی سر دستی و پرداخت نشده است


قلاده های طلا


 از این دست ایرادها می‌شود به فیلم‌ساز در جاهایی از فیلم گرفت؛ اما این، همه‌ی آن امتیازهایی را که گفتم از بین نمی‌برد. فیلم در صحنه‌های مترو تقریبا بی‌نقص است. بازی دو جوان که نسل جدید، علایق و نوع موضع گیری‌شان را نمایندگی می‌کنند، خوب است و دعواهای‌شان در آمده است. سکانس حمله به مسجد و دفاع از آن به‌رغم سختی در آوردن چنین صحنه‌هایی، از کار در می‌آید. صحنه‌های شلوغی و اغتشاش تقریبا شبیه اصل خود و مستند گونه و باور پذیر است. این‌ها را بگذارید کنار این نکته که «قلاده‌های طلا» اولین تجربه سینمایی در چنین موضوعاتی است و تولید این فیلم، پروژه‌ی سنگینی محسوب می‌شود. در واقع، طالبی موفق می‌شود از پس همه‌ی این سختی‌ها برآید و فیلمی قابل دفاع عرضه کند.

غیر از این‌ها که گفتم و در همان ادامه، فیلم از یک جهت بزرگ‌ترین اهمیتی را داراست که بی تردید در کل سینمای ایران تا کنون یگانه است. «قلاده های طلا» نخستین فیلمی است که به لحاظ سیاسی از موضع نظام و در داخل نظام روایت می‌شود. فیلم (و فیلم‌سازش) از بیرون، و به عنوان غیر، رخدادهای سیاسی را نظاره نمی‌کند. جهان خود را از چشم همان‌هایی می‌بیند که درگیر آرام کردن اغتشاشات هستند. به همین جهت است که مخاطب با آنها هم‌دل می‌شود و به همین جهت است که می توانیم «قلاده‌های طلا» را اولین فیلم نظام بدانیم، نه به این خاطر که بودجه‌ی آن را نهادهای حکومتی می‌پردازند و یا قصه‌اش این جا رخ می‌دهد، بلکه به این جهت که فیلم، آبرومندانه از نظام سیاسی جمهوری اسلامی دفاع می‌کند و حتی در موضع تهاجم قرار می‌گیرد و از همه مهم‌تر اینکه؛ تاوان همه‌ی این با خردی‌ها و سخت‌کوشی‌هایش را، چه در جشنواره و چه در اکران پس می‌دهد و همچنان مهم‌ترین فیلم سیاسی ایران تا به امروز باقی می‌ماند.

منبع:رجا نیوز


[ دوشنبه 29/12/90 ] [ 7:22 عصر ] [ احسان ]
\نارنجی پوش\؛ پاسخ صریح سینمایی مهرجویی به فرهادی

نوشته تقی دژاکام:


«نارنجی پوش» آخرین ساخته داریوش مهرجویی است که صبح پنج‌شنبه در سالن همایش‌های برج میلاد به نمایش درآمد تا انتظارها از پرسابقه ترین فیلم‎ساز جشنواره سی‌ام محک بخورد.


نارنجی پوش حکایت عکاس- خبرنگاری است که با هدایت‎های یک معلم - معلم خصوصی فرزندش- با مفاهیمی چون بهداشت محیط زیست و فنگ‌شویی آشنا می شود و آن‎چنان شیفته این کار می شود که به‌تدریج به استخدام شهرداری در می آید و لباس نارنجی رفتگران شهرداری را می پوشد و در این کار تا آنجا پیش می رود که معروفیتی به هم می زند تا داستان مهندس جوانی که عکاسی خوانده اما اکنون «سوپور» شده است، نقل محافل و رسانه ها می شود.


"حامد آبان" اکنون در محیط خانه خود نیز به تربیت "شهاب" فرزند کوچکش در این راه همت گمارده و او را نیز از علاقه‌مندان بهداشت محیط زیست کرده است اما ناگهان "نهال" همسر حامد که از نخبگان ریاضی است و در یک کشور اروپایی سرد تحصیل می کند، سر می رسد و با ادعای اینکه "تو با این کارت آبروی مرا در آن‌سوی دنیا برده ای و..." تقاضای جدایی و بردن فرزندش را می کند. کار به دادگاه کشیده می شود و استدلال‌های حامد در دادگاه، بر خلاف شانتاژهای وکیل همسرش، نظر قاضی را جلب می کند و شاکی شکست می خورد. اما نهال به بهانه بردن فرزندش به سفر تفریحی کیش، حامد را به این صرافت می اندازد که فرزندش را به خارج می برد و به همین دلیل او بیمار می شود و کارش به بیمارستان می کشد. در ادامه، همسرش که در مقابل علاقه شدید شهاب به ایران، کم آورده است با او به تهران بر می گردد و همگی با علاقه به پاکیزه سازی محیط زیست می پردازند و بدین ترتیب، فیلم‌ساز پایان بندی فیملش را با خوشی شکل می دهد.


***


با صراحت و قطعیت باید گفت که مهرجویی در این فیلم، کوشیده است با همان زبان سینما، پاسخی به اصغر فرهادی و «جدایی نادر از سیمین»اش دهد. او با توصیف همان فضا و حال و هوای فیلم فرهادی، حتی مسئله تقاضای طلاق و همراه کردن فرزند و دادگاه و قاضی و آرزوی رفتن به خارج و... با صراحت به فرهادی پاسخ می دهد که غرب، سرزمین یخ‌زده و سردی است که مناسب زندگی ما ایرانیها نیست؛ بر عکس ایران سرزمین ماست که ریشه و همه چیزمان در اینجاست؛ سرزمینی که بر عکس غرب و اروپا، آفتاب و گرمی دارد و اگر اشکالاتی هم در زندگی اجتماعی ما وجود دارد، باید به دست خودمان به اصلاح و پاک‌سازی آنها همت گمارد.


مهرجویی بر عکس فرهادی به مردم کشورش توهین نمی کند و نه تنها آنها را از دم، بدسرشت و دروغ‌گو و پرنفاق نمی نامد، بلکه ایرانیان را مردمی شاد، پر انرژی و با قابلیت‌های زیاد برای سازندگی کوی و برزن و در حقیقت کشورشان توصیف می کند.


از نکات جالبی که در این فیلم به چشم می خورد، تأکید فیلم‎ساز بر آغاز اصلاحات از خود و از خانه و خانواده خود است. او پاک‌سازی و فنگ شویی را ابتدا از اتاق کار خودش در خانه و سپس از اتاق‌های دیگر شروع می کند تا به کوچه و محله و شهر خود و در حقیقت کشورش برسد. و نشان می دهد بسیاری از آدم‌های طبقه‌ی توان‌مند وقتی در ماشین‎های آخرین سیستم خود می نشینند، بیشتر آشغال‌زایی دارند تا دیگران. در یکی از دیالوگ‎های فیلم هم با صراحت می گوید که "تو اول برو زنت را پاک کن!"


نگاه مهرجویی به دستگاه قضایی هم بر عکس فرهادی منفی نیست. یادمان بیاید که تاریخ تشکیل دادگاه حامد و نهال، در نخستین روز کاری فروردین و نخستین روز اداری در فصل بهار است و این نشانه ای است بر امید و بالندگی به دادگاه و نتیجه منطقی قضاوت در آن. ضمن اینکه حامد و در حقیقت مهرجویی خطاب به وکیلی که برای اعطای حق بردن شهاب به خارج از کشور به مادرش تلاش می کند، می گوید: «آقای وکیل! تو احتیاج به فنگ شویی داری.»


نارنجی پوش رگه هایی از اقتدار مردانه را نیز تبلیغ می کند. هم در ندادن حق به همسر نخبه حامد که در خارج تحصیل می کند، هم در آنجا که با دیالوگِ «این پسر حق منه، سهم منه، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی!» که یادآور دیالوگ خاطره انگیز حمید در هامون است، ضمن اینکه مخالفت و ناراحتی نهال همسر حامد با پاکیزه سازی و فنگ شویی و حتی تغییرات مختصر در چیدمان منزل خودشان را هم می توان نوعی تقابل دیدگاه مهرجویی با روشنفکران بی ریشه ای که ارتباطی با بدنه جامعه و طبقات فرودست ندارند و در برج عاج خودمطلق بینی نشسته اند، تعبیر کرد.


فیلم البته در بعضی جاها بیشتر به شعارگویی افراطی می افتد؛ به عنوان مثال آنجا که به نقل از شهردار می گوید باید همه مردم راه نارنجی پوش را ادامه بدهند و هم مردم و هم مأموران باید بسیج بشوند تا شهرمان را تمیز کنیم. یا تکرار بیش از اندازه و کسالت آور عبارت حامد مبنی بر اینکه اینجا کشور من است، ریشه من است و اینکه نمی خواهد ایران را ترک کند.


درباره «نارنجی پوش» هنوز هم نکات گفتنی و البته ناگفتنی! هایی هم هست اما برای یک یادداشت شتاب‌زده درست یک ساعت بعد از نمایش فیلم و در محل کافی‌نت سالن همایش‌های برج میلاد، فکر می کنم کافی باشد. ضمن اینکه در این یادداشت تنها هدفم همان نشان دادن قرینه ها و نمونه هایی از این ادعا بود که این فیلم کاملاً پاسخی سینمایی و البته قاطع به فیلم اصغر فرهادی بوده است. در باره بقیه حرفها فرصت هنوز هست.


پی‌نوشت‌ها:


اول: درست بعد از پایان فیلم در سالن، هنگامی که همه با سوت و کف مرتب و مدید، نارنجی پوش مهرجویی را تشویق کردند و بعد از رفتن همه، دوستی گفت: نگاه کن! زیر صندلی‌های این قشر فرهیخته ای که این‌چنین مهرجویی را تشویق می کنند، نگاه کن و ببین چقدر پوست ساقه طلایی و بطری آب و کاغذ و دستمال کاغذی ریخته اند!


دوم: امسال هم مثل همه این سال‎های اخیری که مهرجویی فیلمی در جشنواره داشته است، خبری از جلسه پرسش و پاسخ عوامل فیلم با کارگردان نبود! چرا مهرجویی از پاسخ دادن به پرسش‌های خبرنگاران و عکاسان -همان‎ها که سنگ او را در فیلم به سینه می زند-، طفره می رود؟!


منبع:رجا نیوز


[ جمعه 12/12/90 ] [ 2:47 عصر ] [ احسان ]
چرا وزارتخارجه امریکا فیلم فرهادی را (واقعا ارزشمند می خواند)

نوشته فرهاد بیضایی:


"من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزارند"


"وقتی داشتم به روی صحنه می آمدم، به این فکر می کردم که چه باید بگویم. اینکه از پدر و مادرم، دخترم، همسر مهربانم یا عوامل این فیلم صحبت کنم. اما اکنون ترجیح می دهم از مردم کشورم بگویم؛ مردم کشور من مردمانی صلح‎جو هستند."


این ها برخی از سخنان اصغر فرهادی در هنگام دریافت جوایز گلدن گلوب و اسکار است، جوایزی که سبب شده است تا فرهادی مردم ایران را مردمی صلح‌طلب، مهربان و حائز بسیاری از صفاتی عنوان کند که شاید ذره‌ای از آن در دنیای رسانه ای امروز به چشم نمی خورد. این سخنان در کنار میل بسیار زیاد ایرانیان به قهرمان پروری سبب شده است تا فرهادی برای لحظاتی هم که شده، به عنوان افتخار بخشی از جامعه ایرانی شناخته شود و بالاخص فضای مجازی ایرانیان پر باشد از تبریکات فراوان و حس غرور و افتخار برای به دست آوردن چنین جوایزی که شاید تا‌کنون بی نظیر بوده است.


هر چند که برخی از سخنان فرهادی برای ما شیرین و دل‌نشین است و برخی دیگر حکایت از نیش‌های سیاسی او دارد و تا حدودی گزنده است اما باید عنوان داشت که در این میان افتخار به فیلم فرهادی مهم است، به جوایز اعطا شده و یا به سخنان فرهادی؟


هر چند که اکنون اعطای جوایز گوناگون به این فیلم و سخنان فرهادی بسیار مورد توجه قرار گرفته است اما توجه به فیلم فرهادی و کنکاش پیرامون محتوای فیلم بیش از این سخنان و جوایز این چنینی دارای اهمیت است، چرا که آن‌چه از ماندگاری بیشتری در طول تاریخ برخوردار است، محتوا و مضمون فیلم است، که متأسفانه برخلاف ظاهر سخنان فرهادی به هیچ وجه مایه افتخار برای ایرانی نیست و به هیچ وجه سخنانی که فرهادی از این تریبون ها بیان می‌کند در جدایی نادر از سیمین نمودی واقعی ندارند.


فیلم فرهادی سعی می‌کند برشی کوتاه از زندگی جامعه امروز ایران باشد، اما این برش کوتاه که نمایان‌گر زندگی ایرانی و مردم ایران است تا چه حد می‌تواند سفیر فرهنگی ایرانیانی باشد که از کوچک‎ترین تریبون بین المللی برای معرفی فرهنگ خود بی‌بهره‌اند؟


فرهادی در این فیلم و در هیچ کدام از شخصیت‌های فیلم نشانی از فرهنگ غنی ایرانی که از آن سخن می‌گوید، به نمایش نمی‌گذارد. مفاهیمی مانند ایثار، مروت و حتی صلح‌جویی و نوع دوستی در هیچ کدام از شخصیت‌های فیلم وجود ندارد. در حقیقت در این فیلم جامعه ایرانی همچون جنگلی نا امن است که هر کسی تنها به فکر خود و گله خود است. دروغ، ریا و ضعیف‌کشی در سراسر این فیلم موج می‌زند و هیچ کدام از شخصیت‌های فیلم حاضر به پذیرش اشتباه‌های خود نیستند و تنها به دنبال بی‌گناهی می‌گردند که گناه خود را بر گردن او بیندازند.


نادر، شخصیت اصلی فیلم با بازی پیمان معادی، که برخی‌ها او را نماد طبقه متوسط می‌دانند و شخصیتی مستقل و مبارز دارد، در کجای فیلم به دنبال انسان دوستی و گذشت است؟ در صحنه ای که بدون آنکه تحقیق مناسبی داشته باشد، به هم نوع خود تهمت دزدی می‌زند؟ در کجا می‌توان صداقت و درستی را در این شخصیت دید؟ در ماجرایی که‌ می‌داند زن خدمت‌کار را هل داده ولی در دادگاه آن را کتمان می‌کند و یا در صحنه‌ای که می‌داند آن زن باردار است ولی به دروغ این مسأله را کتمان می‌کند تا بتواند مشکل را بر گردن فردی دیگر بیندازد و خود را از مهلکه نجات دهد. تنها برای او نگه‌داری از پدرش مهم است و آن هم تنها به دلیل داشتن احساسات گله ای در این جنگل بی قانون است.


از سوی دیگر زن خدمت‌کار که نقش آن را ساره بیات بازی می‌کند نیز از این خصوصیات منفی بی‌بهره نیست، در تمام ماجرا او کلید حل مشکل است و می‌داند به نادر تهمت بی‌روا می‌زند اما تا انتهای داستان بر این اتهام خود پافشاری می‌کند و تنها عاملی که موجب می شود تا او حقیقت را بیان کند، ترس از باورهای مذهبی اوست که می‌ترسد پول حرام به زندگی او و بچه اش آسیب بزند و بازهم در اینجا فرهادی این مقصود را بیان می‌کند که برای ایرانیان تنها فرد و خانواده اش مهم است و بیش از این انسان دوستی مفهموم پر رنگی ندارد و این همان فرهنگی گله‌ای در جنگل بی قانون است.


از سوی دیگر، حجت شاه مهره ایرانی است که فردی ستیزه جو، پرخاش‎گر، ضعیف‎کش و عاری از هرگونه خصوصیت مثبت انسانی است. او یک اتفاق را به یک جنجال و چالش مهم تبدیل می‌کند. با تهدید و ارعاب رأی معلمی که به عنوان شاهد به دادگاه احضار می‌شود را برمی گرداند و در صدد است تا با فشار بر نادر که در موضع ضعف است، او را وادار به پرداخت دیه کند. ایجاد مزاحمت، درگیری‌های پی در پی، تهدید و ارعاب از جمله صفات منفی اخلاقی است که در شخصیت حجت گنجانده شده است. او در انتهای ماجرا در حالی که می‌فهمد نادر در این ماجرا بی‌گناه است، بر مشی حقیقت ستیزی خود پافشاری می‌کند و با شکستن شیشه ماشین نادر بر روان بیمار خود صحه می‌گذارد.


تنها شخصیت اصلی فیلم که می شود خصوصیات صلح جویی را در او دید، سیمین با بازی لیلا حاتمی است. او در تمام زمان فیلم از درگیری و تنش‎گریزان است و سعی دارد ماجرا با پذیرش اشتباه به سوی مسامحه سوق دهد. اما این صلح جویی نه بر پایه انسان دوستی او قرار گرفته، بلکه از آنجا که او ذاتاً انسان ترسویی است، ترجیح می دهد به جای حل مسأله و مبارزه برای کشف حقیقت خود را تسلیم و صورت مسأله را پاک کند. این شخص هم تنها نوع دوستی‎اش به بچه‎اش خاتمه می‌یابد و انسان های دیگر برایش ارزش چندانی ندارند.


فرهادی با انباشت صفات منفی بسیار در شخصیت‌های اصلی فیلم، چهره‌ای ستیزه جو، زورگو تا حدودی ظالم از جامعه ایرانی ترسیم می کند که در حقیقت این جامعه در حکم جنگلی را دارد که افراد برای بقای خود از هیچ دروغ و تزویری روی‌گردان نیستند و امری که برای همه در اولویت قرار دارد، نه حقیقت، صلح دوستی، نوع دوستی است بلکه تنها بقای فرد و خانواده او به عنوان گله‌ای در این جنگل بی قانون،  اهمیت دارد.


فرهادی با نماهای بسیاری که در دادگاه گرفته شده است، سعی دارد این مفهوم را نشان دهد که نسل های مختلف ایرانی از بچه‌های خردسال تا پیرمرد و زن و مرد، عمر و زندگی خود را در چنین جامعه پر تنشی در داگاه های قضایی تلف می‌کنند و این جامعه آن‌چنان پر تنش و نا آرام است که هیچ گروه و سن و جنسیتی در آن از امنیت برخودار نیست.


در حقیقت جامعه ایرانی نه به عنوان یک جامعه برتر که داعیه الگو شدن در جهان را دارد، بلکه به عنوان جامعه‌ای به جهانیان معرفی می‌شود که در آن هیچ‌کس به دیگری رحم و مروت ندارد و این سوال را برای جهانیان ایجاد می‌کند که چنین جامعه در صورت کسب قدرت در جهان، با دیگر هم‌نوعان خود چه می‌کند؟ و ظرافت کار فرهادی آن‌جاست که بر خلاف برخی همکاران خود ریشه این مشکلات را در کهن اخلاقیات و بستر فرهنگی جامعه می بیند و نه در رویکرد‌های سیاسی حاکمان و در حقیقت این بار متهم ردیف اول مردم و فرهنگ ایرانی است و نه ساختار و طبقه حاکم بر جامعه ایرانی و این مفهومی بس خطرناک‌تر دارد.


بر اساس، همین مسأله است که "ویکتوریا نولاند" سخنگوی وزارت خارجه آمریکا می‌گوید: «این فیلمی است که واقعا به جهان تصویری ارزش‎مند از زندگی در ایران ارائه می‌کند.» و متأسفانه باید گفت تصویری که فرهادی در این فیلم از ایرانیان به جهان معرفی می‌کند، به هیچ وجه افتخار آفرین نیست!


منبع :رجا نیوز


[ جمعه 12/12/90 ] [ 2:45 عصر ] [ احسان ]
   1   2      >

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

احسان[55]
جاوید باد ایران
امروز  تمام مستکبرین و شیاطین با تمام توان خود جمع شده اند و به خیال خود می خواهند نور اسلام را خاموش کنند.
آن ها با ترویج فساد و بی حجابی  از راه فرهنگی می خواهند به انقلابی ضربه بزنند که امید مسلمانان و آزادی خواهان جهان و سر چشمه بیداری اسلامی است .
وظیفه ماست  که سکوت نکنیم و در حد توان جامعه را از تهاجم دشمن آگاه و حفظ کنیم.
البته که خدا پشتیبان ماست و
چه کمک کننده ای بهتر از  او
امکانات وب
سخن بزرگان
هر که ما أهل‏بیت را دوست گیرد ، درویشى را همچون پوشاک بپذیرد [ و گاه این سخن را به معنى دیگر تأویل کنند که اینجا جاى آوردن آن نیست . ] [نهج البلاغه]